برای یک تجربه بهتر لطفا مرورگر خود را به CHROME ، FIREFOX ، OPERA یا Internet Explorer تغییر دهید.
تیغه چاقو زیر گلوی تازه عروس|خبر فوری

تیغه چاقو زیر گلوی تازه عروس|خبر فوری


او مرا با توسل به حیله و نیرنگ به یک چهاردیواری متروکه کشاند و با هر دو دستش گلویم را در حالی می فشرد که مرا درون گودالی ترسناک انداخته بودو قصد داشت.

این ها بخشی از اظهارات دختر 15 ساله ای است که هراسان و سراسیمه خود را به کلانتری مهرگان مشهد رسانده بود. این دختر نوجوان در حالی که وحشت در چهره اش موج می زد، راز هولناکی را فاش کرد و به کارشناس اجتماعی کلانتری گفت: هنوز درگیری و کتک کاری های ترسناک پدر و مادرم را به خاطر دارم اگرچه آن زمان کودکی خردسال بودم اما وقتی مشاجره های لفظی و داد و فریادهای پدر و مادرم شروع می شد من هم از ترس گریه می کردم ولی هیچ کس توجهی به من نداشت.
بالاخره این اختلافات به جدایی آن ها انجامید و من در سن 4 سالگی فرزند طلاق شدم. هنوز مدت زیادی از این ماجرا نگذشته بود که مادرم با مرد دیگری ازدواج کرد و به دنبال سرنوشت خودش رفت به همین خاطر من هم به ناچار نزد مادربزرگم رفتم تا در کنار او زندگی کنم.
مادربزرگم درباره علت طلاق پدر و مادرم می گفت «پدرت شغل مناسبی نداشت و به همین دلیل با مادرت اختلاف داشت چرا که نمی توانست هزینه های زندگی را تامین کند.» خلاصه من در حالی روزها را سپری می کردم که همواره حسرت نوازش های پدر و مادر و محبت های آنان در دلم باقی ماند.

وقتی دوستانم را در کنار پدر و مادرشان می دیدم اشک از چشمانم سرازیر می شد و آرزو می کردم کاش روزی من هم دست پدر و مادرم را بگیرم و برای خرید به بازار بروم.

اما همه این افکار کودکانه رویاهایی بود که تعبیری نداشت. با وجود این به تحصیلاتم ادامه دادم و در خانه مادربزرگم رشد کردم تا این که سال گذشته وقتی وارد چهاردهمین بهار زندگی ام شدم خواستگارهای زیادی زنگ خانه مادربزرگم را می زدند.
در این میان یک روز که به همراه عمه ام در صف نانوایی ایستاده بودم زن میان سالی مرا دید و در همان صف نانوایی مرا از عمه ام خواستگاری کرد. چند روز بعد با موافقت پدر و مادربزرگم سر سفره عقد نشستم و با «تیمور» ازدواج کردم ولی از همان روزهای آغازین دوران نامزدی همسرم درخواست های نامتعارفی از من داشت.
وقتی در برابر خواسته هایش مقاومت می کردم تا آبروی خانوادگی‌ام حفظ شود مرا به باد کتک می گرفت تا جایی که یک بار بینی ام را شکست.

بعد از این ماجرا نامزدم شروع به بهانه گیری کرد به طوری که اجازه هیچ کاری را نداشتم. او مرا از رفتن به خانه مادربزرگم منع می کرد و اجازه نمی داد با دوستانم ارتباط داشته باشم.
مدتی بعد او مرا به این بهانه که چرا برخی افراد را در اینستاگرام دنبال می کنم به بالای یک پل عابر پیاده برد و تهدیدم کرد که اگر در برابر خواسته هایش مقاومت کنم مرا از روی پل پرت می کند. وقتی اوضاع را این گونه دیدم به ناچار ماجرا را برای خانواده ام بازگو کردم و درخواست طلاق دادم اما یک هفته بعد با وساطت اطرافیان و بزرگ‌ترها با هم آشتی کردیم .
مدتی بعد یک روز تیمور با من تماس گرفت و مدعی شد قصد دارد به جبران اشتباهات گذشته مرا برای تفریح به خارج از شهر ببرد. من هم با خوشحالی به همراه او به راه افتادم تا این که تیمور مرا در بیرون از شهر به داخل یک چهاردیواری مخروبه برد و درون یک گودال بزرگ و ترسناک انداخت.
او ناگهان با دستانش گلویم را فشرد به طوری که دیگر نفسم بالا نمی آمد. در این هنگام تیمور مرا رها کرد و با گذاشتن تیغه چاقو زیر گلویم ، از من خواست تا برگه ای را امضا کنم که در آن نوشته بود «من به همسرم خیانت کردم و همه مهریه ام را می بخشم!» من که به شدت ترسیده بودم با دستانی لرزان آن برگه را امضا کردم بعد از آن نامزدم مرا داخل همان خرابه رها کرد و رفت. با آن که خیلی ترسیده بودم ولی با پرس و جو خودم را به کلانتری رساندم تا …
شایان ذکر است با صدور دستوری از سوی سرهنگ سعید شکاری، رئیس کلانتری مهرگان بررسی ویژه این پرونده به کارشناسان زبده دایره مددکاری اجتماعی کلانتری سپرده شد. (هرگونه بهره برداری از مطالب این ستون فقط با ذکر منبع مجاز است.)

او مرا با توسل به حیله و نیرنگ به یک چهاردیواری متروکه کشاند و با هر دو دستش گلویم را در حالی می فشرد که مرا درون گودالی ترسناک انداخته بودو قصد داشت.

پایگاه خبری خبر فوری (khabarfoori.com)

614cae3dc7849_2021-09-23_20-11

این ها بخشی از اظهارات دختر 15 ساله ای است که هراسان و سراسیمه خود را به کلانتری مهرگان مشهد رسانده بود. این دختر نوجوان در حالی که وحشت در چهره اش موج می زد، راز هولناکی را فاش کرد و به کارشناس اجتماعی کلانتری گفت: هنوز درگیری و کتک کاری های ترسناک پدر و مادرم را به خاطر دارم اگرچه آن زمان کودکی خردسال بودم اما وقتی مشاجره های لفظی و داد و فریادهای پدر و مادرم شروع می شد من هم از ترس گریه می کردم ولی هیچ کس توجهی به من نداشت.
بالاخره این اختلافات به جدایی آن ها انجامید و من در سن 4 سالگی فرزند طلاق شدم. هنوز مدت زیادی از این ماجرا نگذشته بود که مادرم با مرد دیگری ازدواج کرد و به دنبال سرنوشت خودش رفت به همین خاطر من هم به ناچار نزد مادربزرگم رفتم تا در کنار او زندگی کنم.
مادربزرگم درباره علت طلاق پدر و مادرم می گفت «پدرت شغل مناسبی نداشت و به همین دلیل با مادرت اختلاف داشت چرا که نمی توانست هزینه های زندگی را تامین کند.» خلاصه من در حالی روزها را سپری می کردم که همواره حسرت نوازش های پدر و مادر و محبت های آنان در دلم باقی ماند.

وقتی دوستانم را در کنار پدر و مادرشان می دیدم اشک از چشمانم سرازیر می شد و آرزو می کردم کاش روزی من هم دست پدر و مادرم را بگیرم و برای خرید به بازار بروم.

اما همه این افکار کودکانه رویاهایی بود که تعبیری نداشت. با وجود این به تحصیلاتم ادامه دادم و در خانه مادربزرگم رشد کردم تا این که سال گذشته وقتی وارد چهاردهمین بهار زندگی ام شدم خواستگارهای زیادی زنگ خانه مادربزرگم را می زدند.
در این میان یک روز که به همراه عمه ام در صف نانوایی ایستاده بودم زن میان سالی مرا دید و در همان صف نانوایی مرا از عمه ام خواستگاری کرد. چند روز بعد با موافقت پدر و مادربزرگم سر سفره عقد نشستم و با «تیمور» ازدواج کردم ولی از همان روزهای آغازین دوران نامزدی همسرم درخواست های نامتعارفی از من داشت.
وقتی در برابر خواسته هایش مقاومت می کردم تا آبروی خانوادگی‌ام حفظ شود مرا به باد کتک می گرفت تا جایی که یک بار بینی ام را شکست.

بعد از این ماجرا نامزدم شروع به بهانه گیری کرد به طوری که اجازه هیچ کاری را نداشتم. او مرا از رفتن به خانه مادربزرگم منع می کرد و اجازه نمی داد با دوستانم ارتباط داشته باشم.
مدتی بعد او مرا به این بهانه که چرا برخی افراد را در اینستاگرام دنبال می کنم به بالای یک پل عابر پیاده برد و تهدیدم کرد که اگر در برابر خواسته هایش مقاومت کنم مرا از روی پل پرت می کند. وقتی اوضاع را این گونه دیدم به ناچار ماجرا را برای خانواده ام بازگو کردم و درخواست طلاق دادم اما یک هفته بعد با وساطت اطرافیان و بزرگ‌ترها با هم آشتی کردیم .
مدتی بعد یک روز تیمور با من تماس گرفت و مدعی شد قصد دارد به جبران اشتباهات گذشته مرا برای تفریح به خارج از شهر ببرد. من هم با خوشحالی به همراه او به راه افتادم تا این که تیمور مرا در بیرون از شهر به داخل یک چهاردیواری مخروبه برد و درون یک گودال بزرگ و ترسناک انداخت.
او ناگهان با دستانش گلویم را فشرد به طوری که دیگر نفسم بالا نمی آمد. در این هنگام تیمور مرا رها کرد و با گذاشتن تیغه چاقو زیر گلویم ، از من خواست تا برگه ای را امضا کنم که در آن نوشته بود «من به همسرم خیانت کردم و همه مهریه ام را می بخشم!» من که به شدت ترسیده بودم با دستانی لرزان آن برگه را امضا کردم بعد از آن نامزدم مرا داخل همان خرابه رها کرد و رفت. با آن که خیلی ترسیده بودم ولی با پرس و جو خودم را به کلانتری رساندم تا …
شایان ذکر است با صدور دستوری از سوی سرهنگ سعید شکاری، رئیس کلانتری مهرگان بررسی ویژه این پرونده به کارشناسان زبده دایره مددکاری اجتماعی کلانتری سپرده شد. (هرگونه بهره برداری از مطالب این ستون فقط با ذکر منبع مجاز است.)



#تیغه #چاقو #زیر #گلوی #تازه #عروسخبر #فوری

نظر خود را بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بالا